بديع الزمان فروزانفر
14
شرح مثنوى شريف ( فارسى )
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست * ليك كس را ديد جان دستور نيست جان كه در اينجا روح انسانى مراد است جوهريست مجرد كه تن در قبضهى تصرف اوست و مدرك با لذاتست و تن بمنزلهى ماشينى است كه محرك آن خواست و اراده است و هر چه از بدن پديد مىآيد مستند بتاثير روح است پس جان تن را ادراك مىكند و تن شعور به جان دارد و هيچ يك از ديگرى پوشيده نيست ولى چون جان جوهرى مجرد است به چشم ديده نمىشود و اين بيت بمنزلهى دليل و مثالى است براى بيت سابق كه بموجب آن سر و راز دل در ناله ظاهر مىشود و از اين رو ناله بمنزلهى تن و راز بمثابهى روح است كه هم محرك ناله و هم در وى جلوه گر است ولى هر چشم و گوشى سر دل را در نمىيابد هم چنان كه جان محرك بدن است و بدن مظهر افعال اوست و با وجود اين به چشم ديده نمىشود و اين از آن جهت است كه موجود اعم از محسوس است و شايد كه چيزى موجود باشد و نفس آن را ادراك كند ولى حس آن را در نيابد مانند كليهى معقولات كه موجود است ولى محسوس هم نيست و نزديك بدين معنى است : اگر تركست و تاجيكست به دو اين بنده نزديكست * چو جان با تن و ليكن تن نبيند هيچ مرجان را ديوان ، ب 714 آتش است اين بانگ ناى و نيست باد * هر كه اين آتش ندارد نيست باد باد : نفس كه در نى مىدمند و نيز مطلق هوا زيرا باد هواى متحرك است . نيست : صفت ، بمعنى معدوم و نابود در مصراع دوم و فعل منفى در مصراع اول . بانگ ناى آتش است از آن جهت كه از عشق مىخيزد و سوز و گداز مىآورد و وجود مستمع را به آتش درد مىسوزاند و يا بمناسبت آن كه سماع هر گاه